امروز دوشنبه ۱۴/۱۲/۸۵
آقای سجادی پیشنهاد دادند در وبلاگ بنویسم ......
"هر دوستی مایل است ...چه هدف دار .... چه ...
به مدرسه ها کتاب اهدا کند "....... من هم نوشتم ........
و فردا ۴ کتاب میبرم به دو مدرسه .... دوتا برای کتابخانه پسران ... دوتا برای کتابخانه
دختران ....... هر چهار تا هم از " فروید" .......محبوب این روزهای من .....
امروز دوشنبه ۱۴/۱۲/۸۵
برای رسیدگی به کارها مجبور بودم بیام دفتر ... آقای تمنا هم نبود ...
و نمی شد هم من نباشم .... هم ایشان ...
با خانم حسنی برنامه های جلسات با دبیران را تنظیم کردم ...
کارتابل را بررسی کردم ... نامه ها را خواندم ...
خانم رضایی از مدرسه دختران ... تماس گرفتند و ماوقع امروز مدرسه را شرح دادند ...
........ از ماندانا پرسیدم ........ و از نیلوفر ...... و از سایرین ....
بعد از کلاس هندسه هم با نیلوفر تلفنی صحبت کردم ...
به علیرضا کوهزادی گفتم با جناب صادقی پور تماس بگیرند ....
من ترجیح دادم فردا که در مدرسه پسران کلاس دارند با ایشان صحبت کنم ..
کامنت های امروز شاگردان مدرسه دختران را هم خوانده ام ......
آنها به محض رسیدن به خانه .... پیام داده اند ....کامنت ها را نگه داشتم .... تا ...
تیم معلمان مدرسه پسران امروز برنده شده .......
وبلاگ نوشته هاي يك ناظم ... هم شده وبلاگ برگزیده ... و من تبریک گفتم ...
با آقای سجادی تلفنی گفتگو کردم ...
........... ای میل ها را خواندم ....... تا شد الان ساعت ۳۰/۲۱ .....
امروز یک شنبه ۱۳/۱۲/۸۵
ادامه
نمایشگاه بین المللی کتاب تهران را در سال بعد یا نمی روم ...
یا اگر بروم با "چشمانی کاملا بسته" ..........
و غرفه ناشران آموزشی هم پا نمی گذارم ..........
از آنها لجم گرفته که بعد از تشکیل انجمن ناشران تا الان نه با ارشاد رابطه حسنه ساخته اند
نه با آموزش و پرورش در انجمن سامان دهی به نتیجه ای در خور رسیدند
این روز ها هم همه ناشران آموزشی ـ صد البته بجز انتشارات مدرسه و انتشارات فاطمی -
به مسخره گرفته شده اند .......
و هیچ کس هم به روی خودش نمی ارد .....
ارشادی ها ناشرانی را نقد می کنند ... که همه فرزندانشان در دوران مدرسه
کتاب های آنها را می خوانند و خوانده اند ......
از اول هم زمان نمایشگاه بین المللی زمان مناسبی برای عرضه کتاب توسط ناشران
کمک آموزشی نبود و نبوده است ...
شاید در نمایشگاهی که باید تعریف شود ....در تابستان ...زمان عرضه کتاب مناسب تر باشد
یک سال قبل در جلسه ای که در دفتر آقای قلم چی برگزار شد ... آقای شهسواری
به برپایی نمایشگاه اصرار داشت ... آقای قلم چی گفت از این نمایشگاه جدید حمایت کنیم
.........آقای دهقان ( مدیر انتشارات مبتکران ) راضی نشدند ...به خاطر نگرانی شان در مورد
کتاب فروشی های روبروی دانشگاه تهران ...... و من متعجب مانده بودم ...... آقای تمنا
هم موافق بود ولی اصرار نکرد .....
از آن روز تا الان هر چند فرصت نکرده ام تیراژ کتاب های چاپ شده تک تک ناشران را
بررسی کنم .......اما شنیده های موثقم می گوید ... ناشران قدیمی بخش بزرگی از
سهم بازارشان را از دست داده اند .....
بازاری که برخلاف خیلی از بازارهای تهران ....مثل " چراغ برق" و ...... هنوز سنتی مانده
با آدمهای سنتی ........... در مکانی سنی .......... روبروی دانشگاهی سنتی .........
امروز یکشنبه ۱۳/۱۲/۸۵
با مریضی و سرما خوردگی و گلو درد .... رفتم سر کلاس ....
دیشب که با آقای سجادی و کوهزادی روبروی پارک ساعی در خیابان ولی عصر قدم
میزدیم .... به آقای کوهزادی گفتم ... حالم خوب نیست و شاید فردا نتونم بیام ...
که علیرضا کوهزادی گفت ... هر طور شده بیام بیرون .....
امروز در کلاس رشد و زوال و بازاریابی درس دادم .......
و بازاریابی بحث جالبی راه انداخت ...... از بستنی فروشی در عوارضی کرج ـ قزوین
گفته شد تا مدیریت در کارخانه تولید ماژیک ...
از بازار کتاب حرف زدیم و ناشران ........ از بازاریابی قلم چی گفتم و تبلیغ های
صمیمانه اش با گاج در خیابان های تهران .......
از سیاست های غلط برخی از دوستان ناشر گفتم .... تا رسیدیم به معادله
درآمد .......... و معادله سود ...........
وقتی زنگ خورد نمی خواستم کلاس را ترک کنم ...... وسط حل سوالات بودیم و موضوع
داشت جا می افتاد .......... که آقای کوهزادی در کلاس را باز کردند .....
گفتند باید بیام بیرون .... ومن که معمولا هر چه معاون مدرسه بگوید را گوش می کنم
کلاس را تمام کردم ..........
از قرار ساعت مسابقه فوتبال بود ..........تیم معلمان با تیم شاگردان سال اولی
آقای شکوهیان ... من .. ....و آقای کوهزادی
امیر سرپله .... امید منتظری ........... بهزاد انصاری نژاد...
بازی بسیار جدی شروع شد ..... و همان ابتدا من و امیر ساق به ساق شدیم ....
نیمه اول در یک بازی پایاپای وسراسر تهاجمی صفر صفر تمام شد .....
در شروع نیمه دوم من از آقای کوهزادی و آقای شکوهیان پرسیدم ببریم یا ببازیم ....
....آنها گفتند ببریم ........
در پایان .... بازی با نتیجه ۲ ـــ ۰ به نفع شاگردان تمام شد ....
امروز شنبه ۱۲/۱۲/۸۵
فضای امتحان در مدرسه پسران حاکم است و سر کلاس ها همه مایلند .... برای امتحان
بخوانند ....... دبیران تکالیف را بیشتر کرده اند ..... و غر زدن ها بیشتر شده ... پرها م
می گفت دو سه روزی است نخوابیده .... هر چند چشمانش این را نشان نمی داد ...
میلاد عظیمی هم نگران است و من نمی دانم چرا ....چهره اش نگرانی دارد ..........؟؟
امروز سر کلاس دومی ها تصاعد عددی و هندسی کار کردیم ...
ها مون دمور از ابتدا تا آخر کلاس پای تخته ( وایت برد ) بود .......
علی افرا غایب بود و من نمی دانم مریض بوده یا دیشب تا صبح در حال درس
خواندن .......... وقت امتحان او را دیدم ............ امده بود در امتحان شرکت کند ...
نا نداشت .... با چشم های گود افتاده .....
هامون امروز غذا سفارش نداد ..... ومن تا ساعت ۶ عصر نهار نخوردم ..... و البته
صبحانه هم ........ و عصر امروز .... تمام شدم .....تمام !!
با مدیر مدرسه پسران ... جناب سجادی ..... و معاونت های مدرسه جلسه داشتم
بر نامه امتحانات مستمر آماده شد ....... در مورد موبایل ها قرار شد مدرسه بی رحمانه
و بدون در نظر گرفتن اخلاقیات عمل کند ...... همه مخالف بودیم ........ولی ناچار .......
امید وارم تنش هایش برای شاگردان ...... زیاد نباشد ...!!!
با نصیر نوبختی نیم ساعتی گفتگو کردیم .........
با آقای فرزاد عربی خوان ( دبیر ریاضی ) هم یک ساعت ... در مورد پرهام قبادی ..... ابوالفضل
کاظم زاده ..... و وحید رضایی ـ که این روز ها تحریمش کرده ام ـ صحبت کردیم ...
فرزاد عربی خوان را سالها می دیدم ... ولی امروز جدی ترین گفتگوی این سالها را داشتیم .
و مفید بود .....
وسط جلسه ام با آقای سچادی .... پدر و مادر علی قلی زاده آمده بودند ... که هم علی
را ببرند از مدرسه .... هم احتمالا یک فنچان چای .....که گپی بزنیم .......
که نشد ... تا فردا ....
در ورودی مدرسه پدر سینا شفیع را دیدم ...و گپی زدیم ...... و گفتگویی .........
امروز در مدرسه دو نفر از شاگردان مشکلی درست کردند .... و فردا اولیا شان باید
بیایند مدرسه ..........
قرعه کشی مسابقات فوتبال هم انجام شد و مسابقات از فردا شروع می شود ...
تیم مدرسه عبارت است از آقای سجادی ... آقای کوهزادی ..... و هر روز یکی از دبیران حاضر
در مدرسه ........ و ازشانس من فردا بازی ها شروع می شود ... ومن هم فردا در مدرسه
کلاس دارم .... و با این تب امشبم ... امیدوارم فردا حداقل ساق هایم سالم بمانند ...!!
با مسئولان مدرسه قرار گذاشتیم ...ما ببازیم !! تا شاگردان بتوانند بازی کنند !!!!!!
سه سال قبل تصمیم گرفته بودم ...که دیگر کار اجرایی نکنم .. حداقل در عرصه آُموزش ...
اما امسال مجبور شدم ... دوباره بپرم در اجرائیات .....
در این کار اجرا .... در کنارت کسانی را می خواهی که هم کار کنید هم لذت ببرید .....
...... مثلا همین پیام آموزش .... از وقتی آرش فکری متاهل شد و....دیگر تا صبح نماند تا کار
کنیم .... شبانه های من با پیام دیگر لطف نداشت .....
نمی دانید کار با آرش چه لذتی دارد .... ذهن اش متمرکز است ...و مملو از توانایی ....
در کنارش آنقدر برهم افزایی رخ می دهد ... که اصل کار را فراموش می کنی .... کار به
اوج خودش می رسد ....... پرواز می کند ... هم کار ..... هم من ....
لحظه های ناب غرقه شدن در کار با همهگان رخ نمی دهد .....فقط در تنهایی ...یا با آنها که
چند نفری بیش نیستند .....
دارم در مورد اینکه اجرا را ببوسم و برای ۲ سالی آن را کنار بگذارم فکر می کنم ...
.... با حضور خانم رضایی ... آقای کوهزادی ...
حسن رضی زاده ...... خانم اسماعیلی ..... و پیوستن سعید الیاسی به من در این اواخر
و خانم حسنی ...... و مدارسی که راه افتادند ..... دیگر می توانم دغدغه اجرا ئیات را نداشته
با شم ............... با تعریف "معاونت آموزشی" ......... و "معاونت اجرایی "
و برخی تغییراتی که مد نظر است برخی از ناهماهنگی های فعلی هم مرتفع میشود و هم
به نظرم
روال کارها خوب ادامه میابد .........
آنها می توانند !!
ومن در این دو سال بعدی یک چهارم وقتم را به کنترل برنامه هایی که اجرا می شود
می پردازم ........ یک چهارمش را درس میدهم ....... ...
یک چهارم مینویسم .......... و یک چهارم بالاخره ادامه تحصیل .... و نه در رشته
مهندسی شیمی ......بلکه ... مدیریت آموزشی ......
و امیدوارم روزی که فرزندم مرا به خاطر این برنامه ریزی شخصی ام محاکمه می کند
پاسخی داشته باشم برای او .....!!
سه تکه ای برای آخر وقت یک جمعه
این روز ها به این دلخوشم که که این روز ها و سالها بعد اگر کسی بخواهد بداند
در متن یک مدرسه چه می گذرد یا می گذشته می تواند به فرایند استناد کند ...
هم به نوشته های من هم به کامنت های شاگردان مدارس هدف دار ....
رسالت این روز ها ی ما شده نوشتن .... به خاطر این که پدارنمان ننوشتند آنچه نوشتنی
بوده ......
از بابت ایجاد امکان این نوشتن ها هم باید از علیرضا شیرازی مدیر سایتهای پارسیک و بلاگفا
قدر دانی کنم ....
وحید تمنا هم سالهاست که می گوید باید خودمان را کتبی کنیم ....
و واقعا که بسیاری از بد بختی های ما به خاطر فقدان کار های مکتوب پیشینیان است ..
عناوین نوشته های شب عید فرایند
آیینه ای تمام قد
دوستان من
مدرسه ای با دیوار های شکلاتی
معرفی وبلاگ های دانش آموزان هدف دار
یاران حلقه
دبیران هدف دار
نظر خواهی
شعر
لزوم بازنگری در آموزش متوسطه
دبیرستانی های هدف دار
ناشران آموزشی
کارکنان هدف دار
اتاق های شیشه ای
توضیحی در مورد دو کامنت یکسان
"یه مقدار زمان و مکان این نظر با این پست نمی خونه!"
بيل گيتس ميميره و ميره تو آسمون پيش فرشتهها. فرشتهها ميگن ما فعلا وقت نداريم يک 3-4 ساعتي
توي اون اتاق منتظرباش تا به کارهات رسيدگي بشه. بيل گيتس ميره تو اتاق و ميبينه در و ديوار اتاق پر
از ساعته. زير هر ساعتي هم اسم يک شرکت نوشته شده ساعتها هم همه با هم همزمان کار نميکنن
و هر کدومشون سرعت بخصوصي دارن.
خلاصه کنجکاو ميشه و ميگرده قسمت شرکتهاي کامپيوتري رو پيدا ميکنه: آيبيام، اپل، اواس2، خلاصه
همه شرکتها اونجا ساعت دارن الا ماکروسافت. خيلي بهش بر ميخوره . وقتي فرشتهها بر ميگردن ميگه
اول جريان اين ساعتها رو بگين :
اونا ميگن در ازاي خرابيهايي که برنامهها و عملکرد شرکتها براي مشتريها بوجود بيارن، ساعت مربوط به
شرکت يک ثانيه ميره جلو.
بيل گيتس خوشحال ميشه و با غرور ميگه: پس واقعا جاي تعجب نيست که شرکت من اينجا ساعت
نداره.
فرشتهها ميخندند و ميگن: آقاي گيتس، ساعت ميكروسافت رو ما 25 ساله تو بهشت به جاي پنكه ازش
استفاده ميکنيم.
امیدوارم جواب قانع کننده ای باشه در مورد اختلاف زمان در پست ها و کامنت های فرایند
منبع : مدرسه ی جمهوری اسلامی ایران - توکیو
امروز جمعه ۱۱/۱۲/۸۵
با سارا عزیزی ....... شقایق دانشمند ... نیلوفر عطری و نوا جنگوک.... ..مشاوره فردی
داشتم ....
از ساعت ۴۵/۲ شروع کردم تا ۷ ......
ساعت ۷ تا ۸ هم با سارا اخلاقی و دوستش گپی زدم ......
سارا امسال در ترم ۶ دانشگاه تهران شمال رشته زیست شناسی درس می خواند ...
با دوستش ....... خسته بودند ...... از همه چیز ......
از نمراتشان ..... از سختی کار .... و از اینکه چرا هر چه می خواهند را نمی توانند
الان داشته باشند ..........
سارا از خودش می گفت و مشاوره های فردی اش با من و از اینکه آن روز ها
در جواب من می گفت .... دانشگاه آزاد هم قبول شوم خوبست ...
و حالا از آن نگرش پشیمان شده ..... الان که ترم ۶ ام است .......
عسل دوست دوران دانشجویی سارا ...... که من برای اولین بار می دیدمش
دنبال محملی است که در آن شوری باشد و بهانه ای برای جنگیدن .......
نظرم را در مورد اینکه پزشکی بخوانند پرسیدند .........
و خیلی چیز های دیگر ...........
قرار شد بنویسند که از الان تا سال ۱۳۹۰ در هر سال می خواهند به چه اهدافی
برسند .......... و در دیدار بعدی با هم در این مورد گپی بزنیم ........
کتاب تاریخ مکاتب ....ترجمه دکتر سیف و دیگران را به سارا گفتم که بخواند
.................
با ید برای همه شاگردان قدیمی ام امسال نامه ای بنویسم .......
هر چند برخی از آنها الان جزو همکارانی هستند که هر روز با آنها مراوده دارم
مثل حسن رضی زاده ... پروانه کامرانی .......
و لی شیوا تند رو هر از چند گاهی تماس می گیرد .. یا محمد ( ها ) .....
شیوا زند که پدرش دعوت کرده در مدرسه تیز هوشان جلسه مشاوره ای داشته باشم
و الهه نامدار که چند ماه قبل سری زده بود ..........
حمید و حسین گه گاه ....... خبرهای خوب می فرستند از دانشگا ه هایشان
و اینکه شنیده ام حسین در پروژه ای همکاری می کند ... و از آن راضی ست
حمید الیاس ترم آخر رشته کنترل .... دانشگاه بین المللی امام خمینی قزوین را
می گذراند و از المیرا هم دو سالی است خبری ندارم ..........
عاطفه سال قبل آمد ... با دوست هم دانشگاهی اش ....... رشته ریاضی را در دانشگاه تمام
کرده بود و دنبال کار .......
مینا رضایی معدلش در دانشگاه بالای ۱۷ است .......و از مائده هم بی خبرم
سعید زمانی را هم هر چه گشتم پیدا نکردم .........
و کلی از شاگردان قدیمی که باید به لیست رجوع کنم تا اسمشان را بیابم
و برایشان نامه ای بنویسم ........ انها تکه های مرا با خودشان برده اند ......
برده اند تا قد بکشند .........
هر چند این فرایند در مورد شاگردان فعلی هم رخ می دهد ـ انها هم تکه های ما را
باخودشان خواهند برد ـ این روزها یکی از شاگردان فعلی ....... در ایملش ... با همه
تاکید من در مورد مثبت نگری ...... چیز هایی گفته ....... که شاید ۱۰ سال
بعد .....پس بگیرد !!
امروز پنج شنبه ۱۰/۱۲/۸۵
اول کلاس به هر یک از شاگردان کلاس یک هدیه دادم ......یک کتاب ......و به یک
نفر هم یک نوار ..... آنها .... دومی ها دارند تلاش می کنند و من خواستم نشان
دهم که می بینمشان .........
سر کلاس دوم ها تصاعد هندسی کار کردیم ... در یک جلسه حدود ۲۰ سوال
حل شد .... ترتیب چینش سوالات طوری بود که شاگردان کامل یاد نگرفتند
در جلسه بعدی باید ترتیب چینش سوالات را عوض کنم ...
شاگردان سال دومی در مباحث حرکت شناسی و کار و انرژی مشکل دارند که باید از آقای
لولا گر خواهش کنم ... از شیوه های منحصر به فردشان استفاده کنند ... و موضوعات آنها را
حل کنند .......
با آقای الیاسی بعد از کلاسم گپی زدم ... ازکلاسشان پرسیدم ... و از این جلسه ...
امید وارم شاگردان مدرسه پسران استفاده های لازم را از کلاس ایشان ببرند ...
با آقای کوهزادی در مورد امتحانات هفته آینده گفتگو کردم ...
با آقای سجادی در مورد امورات جاری ..........
دفترچه های سوالات آزمون های ماهانه را نگاهی کردم ......
شاگردان سال سومی مدرسه پسران امروز از مباحثی که در ساعتهای مطالعاتی
کار کرده بودند آزمون دادند ......... یک ساعتی با آقای تمنا در مورد نتایج آنها
و شیوه های نوشتاری آنها در ورقه هایشان گفتگو کردیم ....
ساعت ۵ عصر با والدین شاگردان انسانی هر دو مدرسه جلسه داشتم ... به همراه
آقای تمنا و خانم اسماعیلی در جلسه حاضر شدم ... موضوعات همان هایی بود که
در جلسات قبلی با والدین شاگردان ریاضی و تجربی مطرح شده بود ....
امروز تند تند گذشت ... من هم امشب تند تند نوشتم ......
خارج از تهرانم ... با یوزر
پسوردی که از غیب رسید ه ... و هر لحظه امکان داره دیس کانکت شم ...
و می دونم اگر امشب آپ نمی کردم .... چه متلک هایی که این شاگردان دو مدرسه
تقدیم نمی کردند .......
فردا جمعه مشاوره فردی دارم ... و قرار ملاقاتی با یکی از شاگردان ۴ سال قبل
که در نزدیکای فارغ التحصیلی ست ... از سال سوم دبیرستان هم مشاورش بودم
هم دبیرش ..... و او این روز ها در نزدیکای فارغ التحصیلی ست ........
امروز چهارشنبه ۹/۱۲/۸۵
کارهای مفیدم این ها بود ......
با مهریار راشدی گفتگو کردم ... البته بعد از این که او مرا در هر دو مدرسه پیدا
نکرده بود ...... و نگران شده بود .... با لاخره هم متوجه شد وقتی من نگر ان او
می شوم یعنی چه ....
با خانم حسنی در مورد برنامه های ۶ ماه بعد حرف زدم ...و کارهای این روز ها
... هدیه عید به شاگردان و همکاران .......و ...
کلاس نرفتم و در جبران هفته قبل از آقای تمنا خواهش کردم دو کلاس را یکی
کنند ....... از ادامه لذت آمار درس دادن هم محروم شدم ... مانده بحث زوال ......
که معمولا باید اول شیمی درس بدهم بعد ریاضی ......
امروز با آقای نوبختی هم گفتگویی داشتم ... دفترچه های ساعت مطالعاتی را
بررسی کرده بودند .... با هم بررسی مجدد کردیم ... قرار شد با شاگردان تماس
گرفته شود و تاکید شود ... این موضوعات ساعت مطالعاتی در شاگردان دبیرستانی
توانایی را ایجاد می کند که تمام موضوعات درسی شان را با توجه به این توانایی
ایجاد شده می توانند تسلط پیدا کنند ...
در جلسه واحد مشاوره پویا فرشچی می گفت در دانشگاه استادی از کلاس
سوال کرده که عددی در مبنای ۲ چند می شود ... و او در کسری از ثانیه
جواب داده بعد از چند دقیقه که دانشجویان و استاد محاسبه را تمام کرده اند
به همان جواب رسیده اند .... و او همه تبحرش را مدیون کار دبیرش می دانست
که با آنها سر کلاس محاسبات عددی کار می کرده ... و او و سایر دوستانش آن زمان
نمی دانستند چرا در آن کلاس این همه در مورد محاسبات عددی تا کید می شده ...
امروز عصر دپارتمان علوم انسانی جلسه داشت .... من ... آقای تمنا ... خانم لهراسبی
آقای ذنوبی ....آقای قدرتی ....آقای آقاسی ...آقای فاضلی در جلسه بودیم ...
سایر همکاران هم نیامده بودند ... مثلا خانم خلیلی ... آقای خلیلی .... خانم موحدی پور
یک جلسه مفید داشتیم ... با مدد خانم لهراسبی ... از اینکه ایشان را بعد از
دو سال پیغام فرستادن بالاخره قانع کردم با هم کار کنیم خوشحالم ...
او کار هایی که به عهده می گیرد را تمام و کمال به اتمام می رساند ...
سالها به او فکر می کردم و اینکه او در ۱۸ سالگی اش کاری را به سر انجام
رسانده بود که با تجربه ها در پیش بردن آن کار معمولا دچار چالش هستند ...
و الان که حدود ۷ سال از آن روز ها می گذرد او همان پتانسیل را دارد ...
او یک " هدف دار" تمام عیار است ... وحید تمنا جمله ای در مورد او دارد که تا
۶ـ ۷ سال بعد نمی شود آن را منتشر کرد ... تا آن روز ...
در جلسه وضعیت کلی شاگردان انسانی مدرسه و آموزشگاه بررسی شد و تصمیماتی
که در واحد مشاوره یک ماه قبل گرفته شده بود با دبیران مطرح شد ...
در دروسی چون تاریخ و جغرافی و ادبیات قرار شد کاری شود که میانگین در صد کلاس ها
بالا بیاید ...
آقای آقاسی هم که گفته بودند در دوره جمع بندی تهران نیستند ... تصمیم گرفتند بمانند
و کلاس آرایه ها را خودشان بگویند ... یک تصمیم حرفه ای با ارزشی بی مثال ...
برنامه کلاس های دوره جمع بندی عید هم آماده شده بود ... با تصمیم جدید آقای آقاسی
برنامه باید تغییراتی کند ...
و این موسیقی این شب ها .... چقدر آرامم می کند ...
نبسته ام به کس دل
نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من
........
فرایند
یعنی مجموعه رویدادهایی که به یک تغییر می انجامد.
امروز سه شنبه ۸/۱۲/۸۵
اول صبح خبر دار شدم که مهریار راشدی امروز باز بیمار شده ...
همان صبح قبل از اینکه از خانه بزنم بیرون با تلفن ... موضوع دبیر جایگزین
را حل کردم ...
مهریار جزو معدود کسانیست که به عنوان "دوست " برایم مانده و یک روز بالاخره
از این بیماری اش و چند چیز دیگر مرا دق می دهد .... (۱)
دکتر امینی هم امروز بیمار بودند ....... و اگر کمک آقای افشار زاده ـ که این روز ها
همراه مدرسه هستند ـ و آقای تمنا نبود شاگردان سال سومی امروز بی دبیر
می ماندند ........
ابتدا رفتم مدرسه دخترانه تا به شاگردانم سر بزنم .... با طلایه هم زمان رسیدم مدرسه
با شاگردان ریاضی گپی زدم ........
با سپیده ... آیدا (ها) .... شمیم ... یاسمن ..... حدیث ...
از ماندانا پرسیدم ... گفتند رفته .... حالش خوب نبوده .... سعی کردم نگران نباشم
چون قرار شده مثبت فکر کنیم ...
این روز ها سعی می کنم برای زهرا هم نگران نباشم ...........
نوشین و نیلوفر و... گوشه ای داشتند درس می خواندند تا دکتر یوسف زاده برسند
نگین رو گذری دیدم و ار دور سلام کردیم .....
قبل از آمدن من به مدرسه مراسم جایزه دادن بوده ... به شاگرد اول ها ...
مهسا هم شیطنت کرده بود و خورده بود زمین ... برای امتحان عربی دنبال یک منشی
می گشت .... که براش بنویسه .....
با آقای شبستری گفتگوی کوتاهی داشتم در مورد دوره جمع بندی ...
با خانم رضایی در مورد بسیاری از موضوعات جاری مدرسه
گفتگو کردم ...
با خانم عبد ا له زاده هم نشستی داشتم ...
با خانم یکانی هم گفتگوی مختصری داشتم ... با خانم کامرانی هم ... که این روزها شلوغ
است و به نظرم برای زمان باید ارزش بیشتری قایل باشد ........( چقدر سخت است که
دانش آموز سالهای قبل ام دارد خودش را در قالب همکار من قرار می دهد .. هم برای او
سخت است هم برای من ... این قالب ارتباط جدید او با من ........ .)
با خانم سمن گویی ( دبیر ادبیات ) هم همین طور در مورد روشی که در کلاس
به کار می برند و طرح درس شان گفتگویی داشتم ... با خانم ها نظری هم ...
با پدر نیلو فر هم گپی زدم ...
.........
در مدرسه پسران با آقای کوهزادی و لاله زاده برنامه کلاس های روز بعد را هماهنگ
کردیم ... گفتم آقای لولاگر چون آخر هفته امتحان ارشد دارند احتمالا فردا نمی آیند
........ قرار شد تماس گرفته شود ........ با ایشان که اگر نمی آیند ... من بروم
سر کلاس دومی ها ... که این روز ها کلاس شان برایم "عجیب " لذت بخش شده !!
برنامه کلاس های جمع بندی عید را هم امروز آقای کوهزادی تمام کردند ...
فردا باید برسی کنم .....
فردا بالاخره برخی وسایل آزمایشگاه دو مدرسه که در نمایشگاه "یاد یار مهربان "
سفارش داده شده را آقای رضی زاده تحویل می گیرند... .
و از همه بیشتر شاگردان سال اولی مدرسه دختران خوشحال می شوند و بخصوص اعضای
شورای دانش آموزی ....
در مدرسه پسران با پدر روزبه صدری گفتگوی کو تاهی داشتم ... در مورد جلسه دیشب
و در مورد فرزندشان .......
ساعت ۴ عصر جلسه واحد مشاوره در مورد برنامه مطالعاتی بعد از دوره جمع بندی
حرف زدیم ... اینکه برای هر درس کار معینی را تعریف کنیم ......
که تعین شد و قرار شد بشود .........
در مورد شاگردان دبیرستانی و ساعت های مطالعاتی بررسی هایی شد ...
آقای فرشچی از شاگردان دبیرستانی گفتند ...
خانم اسماعیلی هم ...
سوالات کلاس های فردا را آماده کردم .... و امشب گویا آرامش خوبی دارم ..... با این موسیقی
که نمی دانم چه کسی آن را در لب تاب ریخته ....
تا فردا ....
..............................................................................................................................
(۱) در ویژه نامه شب عید وبلاگ فرایند در مورد دوستانم بیشتر می نویسم ....
پی نوشت : این روز ها دائم به من می گویند مرا پیدا نمی کنند .... که به نظرم
آنها که وبلاگ فرایند را می خوانند می دانند که چرا اینگونه است ...
این روز ها به لطف خانم حسنی تمام کار های من نظم خوبی گرفته ...... او هم
آموزش می داند چیست .. هم به اندازه خود من تجربه مدیریت اجرایی آموزش دارد
و فعلا که تصمیم گرفته کار اجرایی نکند ... در کنار من است و امور را هماهنگ
می کند ..... تمام تماس ها با من به ایشان ختم می شود و هر پیغامی را پی گیری
می کنند و ...........اگر پیغامی بود برای من ...... با ایشان مطرح کنید ... بلافاصله
پی گیری می شود ..... ممنون!