تبليغاتX
فرایند
 

 

الان خسیسی. دوستت‌ دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا، دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را. این‌ جمله‌ها

 را که ارزشمندند  الکی خرج کسی  نمی‌کنی، باید  آدمش  پیدا شود. باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی

و باید بدانی که فردا

 

                                                                                                   ادامه مطلب

 


  پی  نوشت : علت درج چنین نوشته ای اینجا نیاز به توضیح  ندارد ... این نوشته را مرضیه رسولی در

   وبلاگش نوشته  است ... من  او را نمی شناسم ...قاعدتا او هم مرا نمی شناسد .

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 10 بعد از ظهر توسط بابک اسماعیلی |

 

 

گابريل گارسيا ماركز نويسنده 73 ساله و چهره تابناك ادبيات آمريكاي لاتين و جهان به علت بيماري از

زندگي اجتماعي كناره گرفت. او به سرطان غدد لنفاوي مبتلا شده است و به نظر مي رسد كه حالش

مرتباً بدتر مي شود. ماركز يك نامه خداحافظي براي دوستانش نوشته كه حقيقتاً تكان دهنده است. گفتني

است ماركز نويسنده رمان هايي چون «صد سال تنهايي»، «گزارش يك قتل» ، «از عشق و شياطين

ديگر» ، «پاييز پدرسالار» و ... است كه در سال 1982 نيز برنده جايزه نوبل شد.




 

 

اگر خداوند براي لحظه اي فراموش مي كرد كه من عروسكي كهنــه ام و تكه ي كوچكي زندگي به من

ارزاني مي داشت. احتمالاً همه آنچه را كه به فكرم مي رسيد نمي گفتم، بلكه به همه چيزهايي كه مي گفتم

فكر مي كردم.

ارج همه چيز در نظر من نه در ارزش آنها كه در معنايي است كه دارند، كمتر مي خوابيدم و بيشتر رويا

مي ديدم. چون مي دانستم هر دقيقه كه چشممان را برهم مي گذاريم شصت ثانيه نور را از دست مي دهيم.

هنگامي كه ديگران مي ايستادند راه مي رفتم و هنگامي كه ديگران مي خوابيدند بيدار مي ماندم ، هنگامي كه

ديگران صحبت مي كردند گوش مي دادم و از خوردن يك بستني شكلاتي چه حظي كه نمي بردم!



اگر خداوند تكه اي زندگي به من ارزاني مي داشت. قبايي ساده مي پوشيدم. نخست به خورشيد چشم مي

دوختم و نه تنها جسمم كه روحم را عريان مي كردم.



خدايا اگر دل در سينه ام همچنان مي تپيد نفرتم را بر يخ مي نوشتم و طلوع آفتاب را انتظار مي كشيدم....

روي ستارگان با رويايي ون گوكي شعري بنديتي (1) را نقاشي مي كردم. و صداي دلنشين سرات(2) ترانه

 عاشقانه اي بود كه به ماه هديه مي كردم. با اشك هايم گل هاي سرخ را آبياري مي كردم تا درد خارهاشان

و بوسه گلبر گهايشان در جانم بخلد.

 

خدايا اگر تكه اي زندگي مي داشتم نمي گذاشتم حتي يك روز بگذرد بي آنكه به مردمي كه دوستشان دارم نگويم

 كه دوستشان دارم. به همه مردان و زنان مي قبولاندم كه محبوب من اند و در كمند عشق عشق زندگي مي

 كردم. به انسان ها نشان مي دادم كه چه در اشتباهند كه گمان مي برند وقتي پير شدند ديگر نمي توانند عاشق

باشند. و نمي دانند زماني پير مي شوند كه ديگر نتوانند عاشق باشند!

به هركودكي دو بال مي دادم اما رهايش مي كردم تا خود پرواز را بياموزد به سالخوردگان ياد مي دادم كه

مر گ نه با سالخوردگي كه با فراموشي سر مي رسد.



آه انسان ها، از شما چه بسيار چيزها كه آموخته ام. من دريافته ام كه همگان مي خواهند در قله كوه زندگي

 كنند، بي آنكه بدانند خوشبختي واقعي وابسته سنجه اي است كه در دست دارند.



دريافته ام كه وقتي طفل نوزاد براي اولين بار با مشت كوچكش انگشت پدر را مي فشارد او را براي هميشه به

 دام مي اندازد. دريافته ام كه يك انسان فقط هنگامي حق دارد به انساني ديگر از بالا به پايين بنگرد كه ناگزير

 باشد او را ياري دهد تا روي پاي خود بايستد.



من از شما بسي چيزها آموخته ام. اما در حقيقت فايده چنداني ندارند. چون هنگامي كه آنها را در اين چمد ان

 مي گذارم. بدبختانه در بستر مرگ خواهم بود.




1ـ شاعر معاصر اهل اروگوئه 2ـ خواننده معروف اهل اسپانيا

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 10 قبل از ظهر توسط بابک اسماعیلی |