"........ نخستين گام در این حرکت آن است که هرکس هرچه را می آموزد، به طور صحیح، عمیق و توام با آگاهی بیاموزد."
آموزش موضوعي يك بعدي نيست.حداقل ابعادي كه مي توان براي آموزش قايل شد يك طرف دانش آموز (به معناي عام كلمه) و يك طرف آموزگار (بازهم به معناي عام آن)است.
درست است كه بهتر است هرکس هرچه را می آموزد را به طور صحیح، عمیق و توام با آگاهی بیاموزد. اما چه مي آموزد و از كه ميآموزد هم مهم است. چه كسي مي تواند نقش القاء در آموزش را نفي كند؟
موضوع بعدي اين است كه چه كسي هميشه مي داند يا مي دانسته كه دارد چه مي آموزد؟
فلوبر مي گويد انسان وقتي كه با زندگي در آميخته است آن را آنطور كه بايد نمي بيند. خود ما هم اگر به گذشتهي آموزشي مان بر گرديم مي بينيم كه گاهي آنقدر آميخته به درس ها و اطلاعات اطرافمان بوديم كه در متن آنها هضم مي شديم.چه كسي مي تواند بگويد كه مثلا همهي سالهاي ابتدايي را با هوشياري كامل،عميق و توام با آگاهي گذرانده است؟
متاسفانه خيلي وقت ها اين آگاهي نسبت به پيرامون و آنچه با آن به نوعي درگيريم خيلي بعد تر اتفاق مي افتد نه الزاما در لحظه ي مواجهه ! والبته اين چيز بدي نيست. شايد هم طبيعي است. روانشناسي مي گويد زنجيره هاي اطلاعاتي دروني شدهي بسياري لازم است تا موضوعات جديد و قديم به طور معنا داري بهم مرتبط شوند، جا بيفتند، فهميده شوند و بعد تازه درك عميق و صحيحي اتفاق بيفتد.
به نظر من جمله بالا يك نسخه از پيش تجويز شده ي كلي است كه روان شناسي و جامعه شناسي آموزش را بطور كلي ناديده مي گيرد.آنچه اينجا به آن پرداخته شده بحث مفصلي مي طلبد.
تغييرات در جامعه در دهه هاي اخير، واقعيت هاي اجتماعي و بازنگري موضوع هاي با اهميتي هستند. اما اگر قرار باشد كه باز در قالب هايي كه تاكنون بوده اند به آنها پرداخت (مثلا به عنوان بخشی از تعلیمات اجتماعی مدرسه) مثل اين است كه كاري انجام نشده باشد. در اين بخش نمي توان طي يك فرايند ديالكتيك راه كاري ارائه كرد، چرا كه آنچه امروز بر اين بخش ها غالب است عبارتست از" تصورات دروغين كه آدميزادگان در باره خويشتن دارند". آنچه ماركس آن را آگاهي وارونه مي نامد.
این یاداشت را بعد از خواندن این پست وبلاگ گروه کتابداری و اطلاع رسانی پزشکی نوشتم:
جامعه سازی آجر به آجر و سنگ به سنگ در کتابخانه آموزشگاهی
این پست رو در همه ی موضوعات قرار دادم تا همه ببینند. لینکهای مرتبط پیوست شده.
همچنان جنگل می سوزد
و جنگ می سوزاند.
پرندگان پرسوخته
بی آشیان،
انسان دلسوخته
بی خانمان،
بی زمین، بی آسمان.
آی!
برگهایم سوخت،
شاخه هام شکست،
ریشه ام...
آی!
تو همچنان تبر بزن،
محکمتر،
محکمتربزن!
تنه ام را بینداز،
تا قنداق تفنگی باشم
در دستان شکاربان پیر؛
بینداز
بینداز تنه ام را، تا
تخته سیاهی باشم،
نه! صفحه ی کتابی
تا شاید فرزندان تو
یا نوادگانت، یا فرزندانشان...
نسوزند و نسوزانند!
دهم مهر هشتاد و هشت
http://hoomankhakpour.blogfa.com/post-26.aspx
http://www.magiran.com/npview.asp?ID=1954829
یک فنجان
قهوه ی تلخ است،
زندگی
دوست داشتی شکر بریز؛
اما،
اگر ریختی
انتظاری از عطر مست کننده
و طعم بی همتای قهوه نداشته باش!
دیگران هرچه می کنند، بکنند؛
قهوه ی زندگی را
با شکر و شیر،
با هزار چیز دیگر،
با شکر و شیر مصنوعی،
با هزار چیز دیگر مصنوعی،
شیرین می کنند؛
و نمی دانند،
آنچه که می نوشند
دیگر قهوه نیست،
زندگی هم نیست!
سرد هم شده!
...
فنجانت را سر بکش،
داغ، خالص، تلخ،
این است زندگی.
قهوه که سهل،
شوکران هم باشد؛
خودِ زندگی است!
دهم مهر هشتاد و هشت