بهار اسماعیلی :
نسل زنده به گور
حس آدم هايي را دارم كه گذاشتن شون تا از اندام شون واسه زنده موندن ديگران استفاده كنند؛ نسل بعد!نسل بعد!
نسل ما از همين الان مرده به حساب مي آيد. حتي فسيل هم نه!
آب را براي نسل بعد ...! نفت و گاز را براي نسل بعد...! هنرپيشه و خواننده و نوازنده و نويسندهي نسل بعد....!هي! نفس نكشيم! هوا را براي نسل بعد....!
اين نسل قرباني كه نه زنده به گور است.
امروز سگها هم از التهاب مفاصل درد نميكشند. نفس كه مي كشم استخوانهاي پشتم درد ميگيرد.
سال ها قبل كه ما نبوديم نميدانم چه كساني به فكر ما بودند؟!
امروز پدر هانيه يك دستش را در جنگ از دست داده، پدر مينا مشكلات تنفسي بعد از جنگ دارد. پدر كيميا يك عالم تركش در بدنش دارد و حقيقت اين است كه يك خانواده با برچسب جانباز يا شاهد، يك خانوادهي آسيب ديده است. از نظر روحي، فكري، اخلاقي. نفي كردن، درجه دادن، يادبود گرفتن چه دردي را مرهم است؟
امروز80 درصد دانش آموزان يك مدرسه به علت مشكلات جسمي نسل قبلي كه به فكر نسلهاي بعد بودهاند نميتوانند درس بخوانند.
نسل من و بعد از من از نسل قبل بسيار ممنون است براي آن چه آن روزها ديد و آن چه اين روزها ميبيند.
4 ساله كه بودم پسر جواني را از كنار مادرش به زور داخل يك كاميون كه پر از پسرهاي ديگر بود بردند و مادر با چادر دنبال كاميون ميدويد،گريان. ماشين رفت او خاكي روي زمين نشست. پسرش را براي سربازي به جبهه بردند. بعدها يادم ميآيد كه هميشه اعلام ميكردند كه همه داوطلبانه به جبهه ميرفتند.
9 ساله كه بودم در يكي از پاركهاي تهران _ تابستان بود آنطور كه يادم مانده_ ميز و صندلي مي چيدند. چراغاني بود و شيريني و .... .ميگفتند اولين گروه آزادگان را ميآورند.
23 ساله كه بودم خانمي ميگفت شوهرش اسير جنگي بوده،مثل بچهها مي ماند و هيچ چيز را جدي نميگيرد و در لحظه خوش است.
اين روزها پدر هانيه را ديدهام. روز ثبت نام زهرا گفت پدرم شهيد است. ليلا گفت روزهاي امتحان پدرش كه در جنگ آسيب ديده حالش بد بوده و مدام در بيمارستان بودند.
زندگي است ديگر! بايد از نسلها گذشت. براي آينده. بايد به فكر نسل آينده بود و روزي كه از آن هم بگذريم باز زندگي ادامه دارد.
جایزه نوبل ادبیات 2009 به هرتا مولر ۵۶ ساله نویسنده آلمانی ، رمانیایی الاصل رسید.
هرتا مولر در رشته ادبیات آلمانی و رمانیایی تحصیل کرده است.او عضو گروه نویسندگان جوان آلمانی زبان مخالف دیکتاتوری و طرفدار آزادی بیان بوده است.آثار او در کشور خودش رمانی اجازه چاپ نداشت ولی رسانه های آلمان از آثار او استقبال می کردند.او در سال 1982 به همراه همسرش ریچارد واگنراز رمانی به آلمان مهاجرت کردو اکنون ساکن برلین است.

آثار هرتا مولر به زبان انگلیسی:
|
The Passport / translated by Martin Chalmers. – London : Serpent's Tail, 1989. – Translation of Der Mensch ist ein großer Fasan auf der Welt |
|
The Land of Green Plums / translated by Michael Hofmann. – New York : Metropolitan Books, 1996. – Translation of Herztier |
|
Traveling on One Leg / translated from the German by Valentina Glajar and André Lefevere. – Evanston, Ill. : Northwestern University Press, 1998. – Translation of Reisende auf einem Bein |
|
The Appointment / translated by Michael Hulse and Philip Boehm. – New York : Metropolitan Books, 2001. – Translation of Heute wär ich mir lieber nicht begegnet |
"........ نخستين گام در این حرکت آن است که هرکس هرچه را می آموزد، به طور صحیح، عمیق و توام با آگاهی بیاموزد."
آموزش موضوعي يك بعدي نيست.حداقل ابعادي كه مي توان براي آموزش قايل شد يك طرف دانش آموز (به معناي عام كلمه) و يك طرف آموزگار (بازهم به معناي عام آن)است.
درست است كه بهتر است هرکس هرچه را می آموزد را به طور صحیح، عمیق و توام با آگاهی بیاموزد. اما چه مي آموزد و از كه ميآموزد هم مهم است. چه كسي مي تواند نقش القاء در آموزش را نفي كند؟
موضوع بعدي اين است كه چه كسي هميشه مي داند يا مي دانسته كه دارد چه مي آموزد؟
فلوبر مي گويد انسان وقتي كه با زندگي در آميخته است آن را آنطور كه بايد نمي بيند. خود ما هم اگر به گذشتهي آموزشي مان بر گرديم مي بينيم كه گاهي آنقدر آميخته به درس ها و اطلاعات اطرافمان بوديم كه در متن آنها هضم مي شديم.چه كسي مي تواند بگويد كه مثلا همهي سالهاي ابتدايي را با هوشياري كامل،عميق و توام با آگاهي گذرانده است؟
متاسفانه خيلي وقت ها اين آگاهي نسبت به پيرامون و آنچه با آن به نوعي درگيريم خيلي بعد تر اتفاق مي افتد نه الزاما در لحظه ي مواجهه ! والبته اين چيز بدي نيست. شايد هم طبيعي است. روانشناسي مي گويد زنجيره هاي اطلاعاتي دروني شدهي بسياري لازم است تا موضوعات جديد و قديم به طور معنا داري بهم مرتبط شوند، جا بيفتند، فهميده شوند و بعد تازه درك عميق و صحيحي اتفاق بيفتد.
به نظر من جمله بالا يك نسخه از پيش تجويز شده ي كلي است كه روان شناسي و جامعه شناسي آموزش را بطور كلي ناديده مي گيرد.آنچه اينجا به آن پرداخته شده بحث مفصلي مي طلبد.
تغييرات در جامعه در دهه هاي اخير، واقعيت هاي اجتماعي و بازنگري موضوع هاي با اهميتي هستند. اما اگر قرار باشد كه باز در قالب هايي كه تاكنون بوده اند به آنها پرداخت (مثلا به عنوان بخشی از تعلیمات اجتماعی مدرسه) مثل اين است كه كاري انجام نشده باشد. در اين بخش نمي توان طي يك فرايند ديالكتيك راه كاري ارائه كرد، چرا كه آنچه امروز بر اين بخش ها غالب است عبارتست از" تصورات دروغين كه آدميزادگان در باره خويشتن دارند". آنچه ماركس آن را آگاهي وارونه مي نامد.
این یاداشت را بعد از خواندن این پست وبلاگ گروه کتابداری و اطلاع رسانی پزشکی نوشتم:
جامعه سازی آجر به آجر و سنگ به سنگ در کتابخانه آموزشگاهی
قطعه هنری شعری است از کتاب مجموعه شعر بابک اسماعیلی که تحت عنوان
"دارم ماه می شوم ... آبله رو " به زودی منتشر می شود .
قطعه هنری
من خودم را پیرایش می کنم
مثل یک قطعه چوب
که خودش را می تراشد
و در جستجوی قطعه ای چون خویشم
که او هم خودش را تراشیده باشد
می دانم که خودم را دارم می زایانم
شده ام قابله خودم.
با دست های خودم
خراش می اندازم بر قطعه ای که نامش " خود " است
این تولد پر شکوهی است
وقتی تبر بر ریشه ام خورد.
ماندم
تمام نشدم
شدم قطعه بدون ریشه
...
دارم تابلو می شوم
شاید یک اثر هنری
که در طول سده ها ارزشش بیشتر می شود
این خراش ها خراش های حادثه نیست
خود من دارد قطعه را
کنده کاری می کند
فقط چهره ام مانده
با پا هایم
اول پایم را رها میکنم
چهره ام بماند برای بعد
وقتی تبر به ریشه ام خورد
بی ریشه شدم
اما پا هایم ستون شدند
و به جای ریشه
چسبیدند به زمین
دارم ریشه می دهم
پا هایم دارد ریشه می دهد به زمین
ستون زده ام
ستون شده ام
پیرایشگری می کنم
با دستانی که
تبر به دست دارند
این بار تبر به دست من است
بابک اسماعیلی
تهران زمستان ۱۳۸۷
این مطلب ، نوشته ای است تحت عنوان "مقدمه ویراستار "که برای کتاب شاگرد کُشی نوشته ام ."شاگرد کُشی" جدید ترین کتاب بابک اسماعیلی است که بزودی منتشر می شود .
باید قبول کرد که در یک امپراطوری هر کس که حکومت می کند، صاحب حق نیست، و گر نه چنگیز، محمود افغان و هیتلر و ... همه صاحب حق بودند. در امپراطوری آموزش هم باید قبول کرد که به یک الگوی انتزاعی در مقیاس کوچک ، نمی توان در یک مقیاس وسیع ، ملموس و با در نظر گیری همه ابعاد پرداخت. استعداد هایی که در همه سال ها در جمع توده ای دانش آموزی _ معلمی گم شده بیانگر ناکارآمدی این الگو های طراحی شده است؛ روش های بدیع تدریس معلمان ، پتانسییل های پرداخته نشده دانش آموزی و ... ! البته امیدوارم روزی بشود که به معلم کُشی هم پرداخت.
ما از کجا شروع می کنیم و می خواهیم به کجا برسیم. به نظر من اگر چشم اندازی هست باید چنین چیزی را در نظر بگیرد. نه اینکه صرفا آنچه می خواهد بر باور ها القا کند را بر اساس سرفصل هایی در طول 12 سال از دید من فاجعه آموزشی بگنجاند.
هر گز فراموش نمی کنم که در سال های راهنمایی و اوایل دبیرستان در درس هایی مثل حرفه و فن و کارگاه در مدارس دخترانه بافتن لباس نوزاد، دوختن دامن و مقنعه تدریس می شد و این ها آن روز ها موضوع، دغدغه و به جرات می توانم بگویم علاقه هیچ کداممان نبود. مهارت هایی که در این قالب به دانش آموزان آموزش داده می شد، بعد ها در مدارس فنی حرفه ای و کار دانش تخصصی تر شد. اما یکی از فاجعه هایی که در این مدارس رخ داد عدم تعادل آموزشی بین درس های عمومی ، تخصصی و پایه بود.
ما دانش آموزان و دانشجویانی هستیم که تجربه های نابمان را در لحظه های خاص در کتابی پاره پاره که با چسب صحافی می کنیم یا در یک کتاب فروشی متروک و یا ... بدست آوردیم و می آوریم و نه در آزمایشگاه های مدرسه و دانشگاه که به علت کمبود وسایل و امکانات فقط تماشاگر صرف هستیم و نه در روز هایی که دست کم شش تا هشت ساعت از بهترین و پر انرژی ترین وقت هایمان را در مدرسه گذراندیم و نه در وقت هایی که باید به تحقیق می گذشت و به هزار دلیل در آموزش رسمی نشد که بشود.
و همه این ها آیا شاگرد کُشی است یا شاگرد پروری ؟
|
|
هر کس حق دارد به هر حقیقتی که مدعی است به آن دست یافته است پایبند باشد .
همه ما دانش آموزان و دانشجویان گذشته و حال در خودمان به حقایقی دست یافته و می یابیم. خواستیم و می خوا هیم به آنها پایبند باشیم اما به راستی مگر در همه این سال ها که گذشت و آن سال ها که می آیند مدل های تعریف شده و چارچوب هایی که تمام کودکی، نوجوانی و جوانی ما را در خوشان حبس کرده و می کنند این حقایق را نفی نکردند و نمی کنند؟
اگر خوب دقت کنیم متوجه می شویم که پیرامون ما سراسر متن است. اگر متن نباشد هیچ چیز وجود ندارد. متن صرفا شامل کلمات نوشته شده نیست. هر گفتگویی یک متن ایجاد می کند. هر تقابل و تعاملی متن ایجاد می کند. یک متن هر گز اجزای خود را قربانی نمی کند. در یک متن ، یک کلمه ، یک جز، یک ... هر گز کلمه ، جز و ... قبل از خود را نفی نمی کند چرا که همه چیز باید دست در دست هم دهد تا یک مفهوم را برساند و گرنه معنی که به خودی خود وجود ندارد. متن یک ملت با جزء فرد است که معنی می یابد و گرنه ملت که به خودی خود بحثی انتزاعی است.
|
|
در سیستم آموزش ، متن مدرسه متوسط ترین متنی است که می شود در نظر گرفت، مدرسه به خودی خود یک چهار دیواری است ساخته شده از یک اسم مکان مشتق بر وزن مفعَله.
متن مدرسه با تعامل و تقابل متن های شاگردان، معلمان، فضای آموزشی، مسول آموزش و ... است که مفهوم می یابد و یادمان باشد که هیچ متنی اجزای معنی دهنده به خود را نباید که نفی کند و نباید که بکُشد.
|
گفتگو
|
|
|
گفت و گو امّا، دریچه ای است به گشودگی خود به دیگری و در صدد همزبانی و همدلی است، نه در صدد تحمیل سلیقه و منفعت خود به دیگری و در آن نشانی از تحقیر یک طرف توسط طرف دیگر دیده نمی شود. با گفت و گو زبان مشترک پیدا می شود و با زبان مشترک، فکر مشترک شکل می گیرد و با فکر مشترک، رویکرد مشترک در مقابل جهان و حوادث جهانی به وجود می آید. از این رو حاصل گفت و گو در نهایت همدلی و همزبانی است. گفت و گو نیازمند گشودگی، گوش سپردن و همدلی است.به پذیرش تنوع و تکثر و شخصیّت و هویّت مستقل در طرفین گفت و گو تأکید دارد. بنابراین طبیعی است که شرط مهم تحقق و نتیجه بخش بودن گفت و گو این است که طرفین یا اطراف گفت و گو همدیگر را به رسمیت بشناسند و به یکدیگر احترام بگذارند. امروز چه بخواهیم و چه نخواهیم از همیشه وابسته تر به یکدیگریم.تکیه بر زور و خشونت و هراس که از جمله مهمترین تهدید های دوران ماست محصول موقعیت های غیر گفت و گویی است که در آنها وجوه”دیگری“ و ضرورت و لوازم گفت و گو با او نادیده گرفته می شود. گفتگو، پیش شرط رسیدن به اخلاق جهانی و زیستن با کرامت در جهانی بدون مرز است و تروریسم نتیجه پیوند نا مبارک تعصب کور با قدرت برای خدمتگزاری به یک توهم سازمان یافته است.سقراط، هنگامی که میخواست مطلبی را تشریح کند، بیان خود را با مطالبی آغاز میکرد که مورد قبول همه بود.هر چند گفتگو در مواردی مستلزم رویارویی و نقد طرف گفتگو و ردّ دیدگاه وی است، امّا معنای این سخن آن نیست که مجاز به اهانت به حریف باشیم. هرگاه ما در هنگام گفتگو و بحث از تعبیرات تند و اهانتبار سود جستیم، معنای ضمنی آن این است که از قوّت برهان ما کاسته شده است و دیگر یارای سود جستن از عقل و خرد ارتباطی خود را از دست دادهایم. نفس انسانی تنها به وسیله فن مناظره میتواند به مشاهده خیر مطلق راه یابد.در واقع هركس حق دارد به هر حقيقتي كه مدعي است به آن دست يافته است، پايبند باشد، اما بايد بداند كه اولاً مالك تمامي حقيقت نيست و لذا نزد ديگران هم چيزي براي آموختن هست و ثانياً در هر صورت احتمال خطا در معرفت و تشخيص او وجود دارد.ديگراني هم هستند كه به گونهاي ديگر ميانديشند و بايد آنها را هم به رسميت بشناسد و لذا آماده تعامل انتقادي و ديالوگ با آنها باشد.هر كس ميتواند عقايد و افكار خود را حتي مطلق بداند اما حق ندارد مطلقهاي ديگران را با زور و خشونت محو كند.
منابع : 1_ متن سخنرانی سید محمد خاتمی در استرالیا
2_ اینترنت
تدوین این نوشته در سال گذشته توسط بابک اسماعیلی انجام شده است و در واقع بخشی از کتاب
"شاگرد کشی " نوشته بابک اسماعیلی است که در حال ویرایش آن هستم و به زودی به بازار ارائه
می شود.
راز انتخاب - کتاب انتخاب رشته دبیرستان
|
|
راز انتخاب کتابی است برای دانش آموزان دبیرستانی ، معلمان ، مشاوران مدارس ، مدیران
والدین ، دانشجویان رشته های مدیریت آموزشی و مشاوه و سایر علاقمندان .
برای خواندن بخش هایی از کتاب اینجا کلیک کنید !
برای خرید اینترنتی کتاب اینجا کلیک کنید !